جمعه 1385/03/26
سفراصفهان
سلام
يکي نيست به من بگه آخه مجبوري وبلاگ بسازي و بعد ولش کني؟
در اين چند روز اتفاقات جالب و خاطره انگيزي برام افتاده بود که نمي دونم از کجاش بگم اول اينکه عموي يکي يک دونه ام به اتفاق همسر و دو فرزندش از امريکا به ايران تشريف آوردند.
با وجود مشکلات زيادی که داشت ولي آمد .وهمه مارا خوشحال کرد . از قبل برنامه ريزي کرده بود که اطرافيان نزديک را به يک سفر دوسه روزه اصفهان ببره .ماشالله يک اتوبوس پر شد جاتون خالي آن هم چه سفري چه پذيرايي در هتل عباسي وچه خاطره فراموش نشذني برامون گذاشت .هفته بعد هم هرکه را مي ديد دعوت مي کرد خانه قديمي پدرش در مرانک از آباديهاي دماوند که به ارث برد ه بودسالهاي زيادي بود فاميل در اين مکان گرد هم جمع نشده بودند ديگه خودتون پي به ارزش اين حرکت برده اید .
من هم گوشه اي از اين خانه را که خشت وآجر ونماي سبز آن با گياهاني که سمبلي از خاطرهاي گوناگون هست تقديمش ميکنم هر چند کوچک هست.


